دولتها
صرفا ماشینهای قدرت نیستند؛ آنها سازوکارهایی برای تولید نظم، پیشبینیپذیری و
امکان زیست جمعی هستند. آنجا که دولت بتواند امور روزمره جامعه را در افق اهداف
عمومی سامان دهد، هنوز میتوان از «حکمرانی» سخن گفت. اما لحظهای که سیاست از
سازماندهی جامعه به حفظ خویشتن تقلیل مییابد، دولت از وضعیت حکمرانی خارج و وارد
وضعیت بقا میشود. این گذار نه صرفا یک تغییر تاکتیکی، بلکه دگردیسی در منطق وجودی
دولت است. در وضعیت
بقا، دولت دیگر با جامعه بهمثابه افق مشروعیت مواجه نمیشود، بلکه آن را بهمنزله
منبع بالقوه تهدید میبیند. قانون کارکرد تنظیمی خود را از دست میدهد و به ابزار
تعلیق بدل میشود؛ سیاست خارجی از پیگیری منافع عمومی به میدان بازتولید اضطرار
منتقل میگردد؛ و امنیت، نه بهعنوان یکی از کارکردهای دولت، بلکه به منطق مسلط بر
تمامی عرصهها مسلط میشود. آنچه باقی میماند، نظمی است که نه برای زندگی، بلکه
برای جلوگیری از فروپاشی فوری طراحی شده است.
این
وضعیت را نباید با فروپاشی یکی دانست. فروپاشی زمانی رخ میدهد که دولت دیگر قادر
به اعمال قدرت نباشد؛ اما در وضعیت بقا، قدرت غالبا بهصورت فشرده، متمرکز و پرهزینه
اعمال میشود. بااینحال، همین تمرکز قدرت نشانهای از ورود دولت به آستانه
فروپاشی است: آستانهای که در آن، تداوم نظم تنها با تعلیق آینده ممکن میشود.
مسئله اصلی نه این است که آیا دولت فرو میپاشد یا نه، بلکه این است که تا چه
زمانی میتواند در این تعلیق پایدار بماند، بیآنکه منطق حکمرانی را بازسازی کند.
وضعیت
بقا: تعریف مفهومی
برای
پرهیز از تقلیل وضعیت بقا به یک استعاره سیاسی، باید آن را بهمثابه یک وضعیت
مفهومی دقیق صورتبندی کرد. «بقا» در اینجا به معنای ادامهی زیست بیولوژیک نظام
سیاسی نیست، بلکه دلالت دارد بر لحظهای که دولت تداوم خود را بر تمامی کارکردهای
دیگر مقدم میدارد. در چنین وضعیتی، دولت همچنان اعمال قدرت میکند، قانون وضع میکند،
و سیاستگذاری دارد؛ اما منطق درونی این کنشها دیگر معطوف به سازماندهی جامعه
نیست، بلکه به تعویق انداختن لحظهی فروپاشی است.
وضعیت بقا را میتوان بهمنزلهی تعلیق حکمرانی
فهمید. نه به این دلیل که دولت از حکمرانی ناتوان شده، بلکه از آن رو که حکمرانی
دیگر مسئلهی اصلی نیست. سیاست از افق آینده تهی میشود و در اکنونی فشرده و
اضطراری منجمد میگردد. این اکنون ممتد، زمانمندی خاصی میسازد که در آن، تصمیمها
نه برای حل مسائل، بلکه برای جلوگیری از انباشت بحرانها اتخاذ میشوند[1].
جامعه
و نظم در وضعیت بقا
یکی
از نشانههای اساسی ورود دولت به وضعیت بقا، استحالهی امر عمومی به مسئلهای
امنیتی است. آنچه پیشتر موضوع گفتوگوی اجتماعی، چانهزنی سیاسی یا سیاستگذاری
عمومی بود، اکنون در قالب تهدید بازتعریف میشود. نتیجه، گسترش منطق انتظامی در
مواجهه با امر اجتماعی است؛ منطقی که در آن، پیشگیری جای پاسخگویی را میگیرد و
کنترل جای مشارکت را. این تغییر
صرفا در سطح ابزارها رخ نمیدهد، بلکه در سطح تصور دولت از جامعه عمل میکند.
جامعه دیگر حامل مشروعیت نیست، بلکه حامل ریسک و تهدید است. از این منظر،
افزایش نظارت، محدودسازی فضاهای عمومی، و تقلیل سیاست به مدیریت جمعیت، نه واکنشهای
افراطی، بلکه پیامدهای منطقی وضعیت بقا هستند. دولت با جامعه همانگونه رفتار میکند
که با مسئلهای امنیتی رفتار میشود: حداقل اعتماد، حداکثر کنترلهمزمان با امنیتیشدن
امر اجتماعی، قانون نیز کارکرد دوگانهای مییابد. از یکسو، قانون برای تثبیت
قدرت و مشروعیتبخشی به مداخلات دولت بهکار گرفته میشود؛ از سوی دیگر، همان
قانون بهسادگی قابل تعلیق، تفسیرپذیر یا بیاثر میگردد. این دوگانگی نه تناقض،
بلکه ویژگی ذاتی وضعیت بقاست: قانون تا جایی معتبر است که مانع بقا نشود. در نتیجه، نظم حقوقی بهجای
آنکه چارچوبی پایدار برای کنش سیاسی فراهم آورد، به ابزاری انعطافپذیر بدل میشود
که با منطق اضطرار تنظیم میگردد. این فرسایش تدریجی قانون، بدون اعلام رسمی وضعیت
استثنایی رخ میدهد؛ استثنا بهصورت عادیشده در دل نظم حقوقی نفوذ میکند[2].
سیاست
خارجی و بازتولید انسداد داخلی
وضعیت
بقا خود را در سیاست خارجی نیز نشان میدهد. کنشهای بینالمللی دولت نه لزوما برای
افزایش امنیت یا رفاه جامعه، بلکه برای بازتولید موازنهای انجام میشوند که بقای
درونی نظام را تضمین کند. تنشهای بیرونی امکان بسیج، تعلیق مطالبات داخلی و
بازتعریف نارضایتی بهمثابه تهدید داخلی را فراهم میآورند
.از این منظر، سیاست خارجی نه عرصهای مستقل، بلکه
امتداد مستقیم مدیریت وضعیت بقا در داخل است. این تنشها، اگرچه ممکن است در کوتاهمدت
انسجامی مصنوعی ایجاد کنند، اما در بلندمدت به فرسایش منابع، انزوای فزاینده، و
تقویت چرخهی اضطرار میانجامند. دولت بیشازپیش ناگزیر میشود برای حفظ تعادل
موجود، هزینههای بیشتری بپردازد؛ هزینههایی که خود، نشانهای از ناپایداری نظم
هستند.
کلام
پایانی
دولت
در وضعیت بقا هنوز نفس میکشد، اما نفسهایش دیگر برای زندگی جامعه نیست؛ برای
تمدید لحظهای است که فروپاشی را عقب میراند. نظم وجودیاش، نه بهمثابه تولید
امکان زیست، بلکه بهمثابه تعلیق آینده معنا مییابد. هر تصمیم، هر قانون، هر
سیاست، تلاشی است برای خرید زمان، نه ساخت آینده. در این آستانه، قدرت خود را حفظ
میکند، اما قیمت آن، از دست رفتن منطق حکمرانی و تهی شدن افق اجتماعی است. وضعیت
بقا، نه پایان، بلکه تجربهای بیرحمانه از تعلیق است: دولتی که زنده است، اما
زندگی را رها کرده است.
در
واقع آستانه فروپاشی را نباید بهعنوان نقطهای قطعی یا لحظهای انفجاری فهمید.
آستانه، وضعیتی است که در آن دولت همچنان قادر به اعمال قدرت است، اما این قدرت دیگر
قادر به تولید نظم پایدار نیست. نظم موجود بهجای آنکه بازتولید شود، دائما نیازمند
مداخله، سرکوب و هزینههای فزاینده است. هرچه این هزینهها افزایش یابد، فاصله
دولت از حکمرانی عمیقتر میشود. در این معنا، فروپاشی نه یک رویداد، بلکه امکان
دائمی درون وضعیت بقاست. پرسش اساسی این نیست که فروپاشی چه زمانی رخ میدهد، بلکه
این است که آیا دولت میتواند از این وضعیت عبور کند و منطق حکمرانی را بازسازی
نماید، یا آنکه در تعلیقی فرساینده باقی خواهد ماند که آینده را قربانی حال میکند.
[1] - Agamben, Giorgio:
Ausnahmezustand. Frankfurt am Main: Suhrkamp, 2004.
[2] - Lemke, Thomas: Eine Kritik der
politischen Vernunft – Foucaults Analyse der modernen Gouvernementalität,Hamburg:
Argument Verlag, 5. Auflage 2010
