۱۴۰۴ بهمن ۲۸, سه‌شنبه

متافیزیک مرکزیت: دیالکتیک سوبژکتیویته‌ی مسلط و هستی‌شناسی حذف

 











شاهو حسینی

هویت در معنای سنتی آن، غالبا به مثابه گوهری ازلی، پیوندی خونی یا میراثی قدسی بازنمایی می‌شود که گویی در اعماق تاریخ نطفه بسته و ما تنها وظیفه‌ی پاسداری از آن را داریم. و در نگاهی تبارشناسانه، هویت شبەملی مدرن در ایران نیز بەهمان ترتیب نه یک فرآیند طبیعی از هم‌زیستی، بلکه یک «سازه اراده‌محور» و یک «تکنولوژی سیاسی» است. درواقع با جریانی روبرو هستیم که فراتر از سیاست‌های روزمره، در لایه‌ای عمیق‌تر یعنی در ساحت متافیزیک عمل می‌کند.

این «متافیزیک مرکزیت»، جهان را به دو پاره‌ی نابرابر تقسیم می‌کند: «مرکز» به مثابه هسته‌ی سخت خرد، زبان و تمدن؛ و «حاشیه» به مثابه قلمروی پراکنده، پیشاتمدنی و نیازمند تادیب. در این ساختار، هویت ملی نه یک میثاق‌و قرارداد جمعی، بلکه یک حکم هستی‌شناختی است که بر پایه‌ی حذف سیستماتیک «دیگری» بنا شده است. برای آنکه «من فارسی» به مثابە متروپل بەرسمیت شناخته شود، و «دیگری » باید در خلأ فرو رود. این جستار به واکاوی مثلثی می‌پردازد که اضلاع آن (زبان فارسی، پدرسالاری و میلیتاریسم) زندانی را ساخته‌اند که سوژه در آن همزمان هم زندانی است و هم زندان‌بان.

۱. تبارشناسی زبان: فارسی به مثابه ساختار «دگر-تثبیتی»

زبان در این ساختار، فراتر از یک وسیله برای تبادل پیام، به مثابه «افق پیشینی ادراک» عمل می‌کند. وقتی زبانی فارسی از جایگاه تاریخی-اتنیکی خود خارج شده و با قدرت دولت امپریالیستی گره می‌خورد، به یک «ایدئولوژی استعلایی» تبدیل می‌شود. در این لحظه، زبان به سلاحی برای استعمار درونی ذهن بدل می‌گردد.

سوژه‌ی غیرفارس‌زبان در لحظه‌ی ورود به ساحت اجتماع، دچار یک شیزوفرنی وجودی می‌شود. او ناچار است برای آنکه «انسانخردمند» و «شهروند معتبر» تلقی شود، زبان مادری خود (زبان عاطفه، رویا و بدن) را در پستوی خانه‌اش دفن کند و در فضای عمومی، خود را در قالب دستوری و واژگانی زبان حاکم بازسازی نماید. این یک «تجاوز هستی‌شناختی» است؛ چرا که سوژه مجبور است جهان را با کلماتی بفهمد که برای انکار هویت او طراحی شده‌اند. در اینجا، زبان فارسی «دیگری» است که در «من» تثبیت شده تا مرا از خویشتن بیگانه کند[1].

۲. هستی‌شناسی حذف: کارخانه‌ی تولید «هیچ‌کس»

قلب تپنده‌ی این متافیزیک، بر یک منطق طرد استوار است. در این هستی‌شناسی، «واحد» بودن، نه از طریق کثرت، بلکه از طریق انکار کثرت حاصل می‌شود. برای آنکه توهم «ملت یکپارچه» حفظ شود، باید تمام عناصری که با متر و معیار مرکز (فارسی-آریایی) همخوان نیستند، «نا-هستی» یا «هیچ» تلقی شوند.

در این پارادایم، تفاوت‌های اتنیکی، زبانی و فرهنگی نه به عنوان ثروت، بلکه به عنوان «نقص در خلقی‌و زایش ملی» نگریسته می‌شوند؛ زائده‌هایی که باید با سوهان آموزش و پرورش اجباری و دستگاه‌های تبلیغاتی، صاف و صیقل داده شوند تا با استاندارد مرکز مطابقت یابند. هر آنچه صیقل‌ناپذیر بماند، به عنوان «تجزیه‌طلب»، «خائن» یا «بیگانه» برچسب می‌خورد. این فرآیند، تولید انبوه کسانی است که در جغرافیای خود، احساس «هیچ‌کس» بودن می‌کنند؛ سوژه‌هایی که هستی‌شان به تعلیق درآمده است[2].

۳. پدرسالاری و هژمونی نمادین: اقتدار به‌نام ایران، به‌کام فارسی

متافیزیک مرکزیت، ذاتا ساختاری پدرسالار دارد. هویت ملی در تاریخ معاصر ایران، همواره در قامت یک «پدر مقتدر» (شاه، رهبر، یا حتی روشنفکر نخبه‌گرا) بازنمایی شده است. این «پدر ملت» است که مرزها را تعیین می‌کند، نام می‌گذارد و خیر و صلاح «فرزندان ناخلف» (اقوام و حاشیه‌ها) را بهتر از خودشان تشخیص می‌دهد. در این سلسله‌مراتب پدرسالارانه، زبان و فرهنگ مرکز (فارسی) در جایگاه سروری و مردانگی قرار می‌گیرد و سایر فرهنگ‌ها و زبان‌ها به جایگاه «فولکلوریک» و در یک کلام «صغیر» رانده می‌شوند. هژمونی در اینجا یعنی القای این باور که حاشیه برای زنده ماندن، نیازمند قیمومیت مرکز است. این پدرسالاری سیاسی، هرگونه استقلال‌خواهی(سوبژکتیویسم و سوژەگی) هویت‌های دیگر را به مثابه «عصیان فرزند علیه پدر» تعبیر کرده و آن را با خشونت نمادین و فیزیکی سرکوب می‌کند[3].

۴. میلیتاریسم و امر سیاسی: منطق دوست-دشمن

آنجا که قدرت نرم زبان و اقتدار نمادین پدرسالاری در به انقیاد کشیدن سوژه شکست می‌خورد، دستگاه قدرت به ساحت عریان میلیتاریسم کوچ می‌کند. در این لایه، ما با تجسد نظرگاه کارل اشمیت درباره «امر سیاسی» روبرو هستیم. سیاست در اینجا نه تدبیر امور، بلکه توانایی تشخیص دشمن است.

در متافیزیک مرکزیت، هرگونه مطالبه‌ی حق تعیین سرنوشت یا اصرار بر تکثر زبانی، نه به عنوان یک حق دموکراتیک، بلکه به عنوان یک «تهدید وجودی» علیه تمامیت مرکز تعریف می‌شود. با این جابجایی عامدانه، «دیگری فرهنگی» به «دشمن نظامی» تبدیل می‌شود. میلیتاریسم فارسی، بازوی اجرایی این فلسفه است که جغرافیا را به سنگر دفاع از «نام پدر» تبدیل می‌کند. تفنگ در اینجا، ضامن بقای آن دستور زبانی است که می‌خواهد همه را به یک شکل بخواند و بنویسد. این همان امپریالیسم درونی است که صلح را تنها در «تسلیم مطلق حاشیه» می‌بیند[4].

۵. تروما و گسست: بازتولید روان‌پریشی جمعی

پیامدهای این ساختار بر نسل‌های جدید، ویرانگر و تروما‌زاست. سوژه‌ای که در این کارخانه تولید می‌شود، دچار «گسست هستی‌شناختی» است. او بین دو جهان متناقض معلق است: جهانی که در آن ریشه دارد و جهانی که برای بقا باید در آن ادغام شود.

 _ عقده‌ی حقارت: تحقیر سیستماتیک لهجه‌ها، آیین‌ها و تاریخ حاشیه، در نسل‌های جدید نوعی «عقده‌ی حقارت فرویدی» ایجاد می‌کند. این فشار باعث می‌شود فرد برای فرار از برچسب «عقب‌مانده»، به شکلی انتحاری به ناسیونالیسم مرکزگرا پناه ببرد تا ثابت کند که او هم «فارسی‌مدار» و «متمدن» است.

_ خشم فروخورده: وقتی هویت نه از طریق گفتگو، بلکه از طریق «حذف» و «میلیتاریسم» تحمیل می‌شود، پیوند ملی به یک «اشغالگری روانی» بدل می‌گردد. این خشم فروخورده، همچون گسل‌های فعالی است که در لحظات بحرانی، همبستگی کاذب ملی را از درون متلاشی می‌کند.

 

کلام پایانی

متافیزیک مرکزیت، ایران را به یک «سیاه‌چاله‌ی هویتی» تبدیل کرده است که هر تکثری را می‌بلعد تا توهم وحدت را حفظ کند. این «سیاه‌چاله‌ی هویتی» که تکثر را می‌بلعد، دقیقا همان چیزی است که در نقد مدل‌های کلاسیک دولت-ملت به آن اشاره می‌شود، زمانی که یک هویت اتنیکی خاص (مرکز)، خود را به عنوان «هویت ملی» جهان‌شمول قالب می‌زند، عملا فرآیند استعمار داخلی را آغاز کرده است. در این پارادایم، «وحدت» نه یک قرارداد اجتماعی، بلکه یک «دال مذهبی-متافیزیکی» است که هرگونه غیریت را به مثابه‌ی تهدید یا ناهنجاری می‌بیند.

در واقع اتنوناسیونالیسم به معنای بازتعریف «مشروعیت» است. در ایران، مرکزیت با تکیه بر سوبژکتیویته‌ی مسلط، زبان و فرهنگ حاشیه را به «فولکلور» یا «گویش» تقلیل داده است تا وجهه‌زدایی آنتولوژیک را پیش بردە و درنتیجە وجهەسیاسی آن‌ها را سلب کند. برای عبور از این بن‌بست، باید از مدل «ملت واحد/زبان واحد» به سوی مدل «هماهنگی هویت‌های موازی» حرکت کرد؛ جایی که ایران، نه یک موجودیت پیشینی و مقدس، بلکه «پیامد» گفتگوی برابر میان ملیتهای مختلف باشد.

در واقع رهایی از «زندان هویتی مطلق و هژمون» تنها با به رسمیت شناختن حق تعیین مستقل هویت، سرنوشت فرهنگ و سیاسی ممکن است. «هستی‌شناسی هم‌ترازی» در عمل به معنای گذار از «دولت متمرکز پدرشاهی» به یک «اتحاد داوطلبانه» است. در این فضا، هویت‌های کورد، بلوچ، ترک، عرب و... نه در حاشیه‌ی یک متن اصلی، بلکه هر کدام خود یک «متن مبدا»  هستند.

«مرکز» خودخواندە باید بپذیرد که تنها «یکی در کنار دیگران» است، نه «صاحب‌خانه».


 



[1] _ فرانتس فانون؛ پوست سیاه صورتکهای سفید، محمدامین کاردان، انتشارات خوارزمی، تهران، چاپ دوم، ١٣٥٥

[2] - جورجو آگامبن؛ وضعیت استثنایی، پویا ایمانی، نشر نی، تهران، چاپ هشتم، ١٤٠٤

[3] -Hatschikjan/Peter R. Weilemann (Hrsg.), Nationalismen im Umbruch. Ethnizität, Staat und Politik im neuen Osteuropa, Köln 1995.

[4] - کارل اشمیت؛ مفهوم امر سیاسی، یاشار جیرانی، انتشارات ققنوس، تهران، چاپ ششم، تهران، ١٤٠٣


لەم گتووبێژەدا تیشکم خستۆتە سەر ئەم خاڵانە

  1-                    کۆماری ئیسلامی بۆ داخستنی گەرووی هۆرمۆز، پێویستی بە سێ توانایی هەیە. یەکەم توانایی مووشەکی بۆ هەڕەشەکردن لە کەشتێکان...