شاهو حسینی
در تاریخ فلسفه، زبان همواره میان دو قطب در نوسان بوده است: (ابزاری برای ارتباط و انتقال پیام) یا (ساحتی برای خلق معنا و گشودگی هستی). در بستر تلاقی زبانها در جوامع تحت سلطه، زبان از یک پدیده زبانشناختی صرف خارج شده و به یک میدان تقابل هستیشناختی تبدیل میشود. مسالە بااهمیت در این رویارویی، تنها تفاوت میان ساختار واژگان یا فونتیک نیست، بلکه درهمتنیدگی دو منطق نمادین است که هر یک شیوهای از نگریستن، اندیشیدن و بودن را خلق میکنند. زبان مادری در این چارچوب، نه یک ابزار مکانیکی برای مخابره پیام، بلکه افقی بنیادین برای گشودگی جهان است. بەزبانی دیگر (زبان خانهی هستی است)، بنابراین انسان کورد نیز تنها در خانهی زبانی خود میتواند به عنوان یک هستی مستقل ظهور کند. خارج از این خانه، او بیخانمانی است که مجبور است در ویرانههای معنایی دیگری پرسه بزند.
دیالکتیک سوژه و ابژه: از شیءوارگی تا فاعلیت
در سنت دیالکتیک، رابطه خدایگان- بنده یا شبان-رمگی نشان میدهد که چگونه یک طرف تلاش میکند طرف دیگر را به ابژه یا شیء تبدیل کند تا از او اعتراف به برتری بگیرد. در بستر سیاسی ایران، زبان فارسی نیز بە همین منوال نە صرفا به عنوان یک رسانه، بلکه به عنوان یک ماشین ابژهساز عمل کرده است. ابژهگیدر اینجا وضعیتی است که در آن فرد کورد، فاقد (مشروعیت و حقخودبنیادی)است. او موجودی است که توسط (دیگری فارس) توصیف میشود، تاریخش توسط او نوشته میشود و حتی هویتش به عنوان یک (خردهفرهنگ) در ذیل یک کل تحمیلی تعریف میگردد. گسست از این ابژهگی، لحظهای است که فرد کورد آگاهانه دست به نفی این تعاریف میزند. و این نفی، از طریق زبان آغاز میشود؛ زبانی که اجازه نمیدهد فرد به یک (نسخه دستدوم) از دیگری تبدیل شود.
زبان مادری: شبکه ارزشساز و افق خودبنیادی
زبان کوردی برای فرد و جامعه، تنها مجموعهای از واژگان
برای رفع نیازهای زیستی نیست. این زبان یک (نظام سازماندهنده) است که جهان
اجتماعی را بر پایه (سوژه کوردی) گرد هم میآورد. آنچکە در
زبان اتفاق میافتد عبارتند از:
خلق آگاهی مستقل: آنچه در زبان مادری تولید میشود، صرفا توانایی تکلم
نیست، بلکه شیوهای از درک و فهم است که به ذهن مستقل فرد فرم میدهد.
هنجارآفرینی: زبان کوردی حامل کدهایی است که ارزشهای اخلاقی و کنشهای
اجتماعی را بازتعریف میکند. وقتی اصطلاحاتی نظیر (مقاومت) یا (آزادی) در بستر
زبان مادری ادا میشود، حامل و ناقل عناصر تاریخی و آنتولوژیک هستند، که در ترجمهی
آن به زبان سلطه، کاملا فرو میریزد.
امکان (با هم بودن): زبان، بستری برای زیستن و (بودن سوبژەها)را فراهم میکند. این بودن، نه یک ادغام اجباری، بلکه یک همافزایی ارگانیک میان اعضای یک جامعه است که حول محور نظام معنایی مشترک میچرخند.
خشونت نمادین و استعمار ذهنی (امپریالیسم زبانی)
مفهوم (خشونت نمادین) در واقع نمایانگر؛ نوعی از قدرت است، که فیزیکی نیست اما چنان در ذهن نفوذ میکند که فرد تحت سلطه، فرودستی خود را به عنوان یک (امر طبیعی) میپذیرد. زبان فارسی در ایران، دقیقا همین نقش را ایفا کرده است. امپریالیسم زبانی فارس، با درونیسازی هویت و بودنی برساخت، تلاش میکند تا فرد کورد را مطیع کند. در این فرآیند، زبان فارسی به عنوان زبان (تمدن)، (پیشرفت) و (رسمیت) نمایاندە میشود و زبان کوردی به حاشیه، به پستو و به ساحت (ناکارآمدی) رانده میشود. این یک عمل کلونیالیستی (استعمارگرانە) است؛ اما نه استعمار خاک، بلکه استعمار ذهن. اگر زبان مادری از دست برود، فرد دیگر قادر نخواهد بود، جهان را از دریچه منافع و هستی خود ببیند؛ او جهان را همانگونه میبیند که (اشغالگر ذهنی) برایش ترسیم کرده است.
زبان به مثابه بستر مبارزه و هژمونیزدایی
زبان از طریق برخورد انتقادی با فهم و آگاهی زبانی
اشغالگر، بستری فراهم میکند برای مقاومت. این مقاومت، تنها یک کنش سیاسی در
خیابان نیست، بلکه یک (مقاومت نمادین) در لایههای عمیق روانشناختی است.
وقتی فرد کورد اصرار دارد به زبان خود بیاندیشد، بنویسد
و خلق کند، او در واقع در حال انجام یک کنش هژمونیزداییانە است. او با این کار، درونیسازی نمادین فارسها را با
کنشی سلبی میزداید و هویت خود را با کنشی ایجابی، بازآفرینی میکند. از همینجاست
که سوژه کوردی ظهور میکند؛ فاعلی که در میان مرزهای نظام معنایی خود، مجالهایی
متفاوت و گسترده برای (بودن) خلق میکند. این سوژه، هژمونی فارس را نه فقط به چالش
میکشد، بلکه در ساحت معنایی، آن را دچار شکست میسازد.
بسیاری به اشتباه زبان را تنها یک سرمایه فرهنگی یا یک ابزار میانجی برای ارتباط میبینند. اما حقیقت این است که زبان، جهانی ذهنی و فلسفی است که بودن و هستی در آن خلق و ظهور مییابد. عقب راندن زبان فارسی در مناطق کردنشین، تنها به معنای حذف یک زبان بیگانه نیست؛ بلکه به معنای عقب راندن یک ایدئولوژی امپریالیستی است. چرا که هر واژه فارسی که به زور در ساختار ذهنی کورد جایگزین میشود، بخشی از آن ایدئولوژی را با خود حمل میکند. بنابراین، صیانت از زبان کوردی، صیانت از یک امکان زیستن متفاوت است؛ زیستنی که در آن انسان کورد، نه یک نسخه بدل، بلکه اصیلترین روایت از خویشتن است.
کلام پایانی
دیالکتیک سوژه و ابژه در بستر زبان نشان میدهد، که هویت
نه در عزلت و انزوا، بلکه در تلاقی و اصطکاک تولید میشود. سوژه کوردی در اصطکاک
با زبان سلطه است که به خودآگاهی میرسد. او میفهمد که برای بودن، باید نفی کند؛
نفی آن تصمیمی نانوشته که قصد داشت او را به یک ابژه مصرفی در بازار هویت ملی
تحمیلی تبدیل کند.
بیگمان، گسست از ابژهگی، لحظهی شکوهمند بازپسگیری
اختیار است. فرد کورد با ایستادن در ساحت زبان مادری، اعلام میکند که دیگر(دیگری)
نیست؛ او خود (من) است. فاعلی است که تاریخش را نه با الفبای تحمیلی، بلکه با منطق
نمادین خود مینگارد. این گسست، فراتر از یک تغییر زبانی، یک انقلاب هستیشناختی
است که پایان دوران انقیاد و آغاز عصر سوبژکتیویتهی مستقل کوردی را نوید میدهد.
